دردت به جان عاشق اردیبهشتی ام...

 

                                                                                     (سیدجبار عزیزی)

 

 

امـــروز را با تمام دغدغه های بیست و چند سالگـــی ام دوست دارم. از امروز کفش های جدیـدی به پا 

   

می کنم و کلاه بزرگتری بر سر می گذارم که چشم هایم را تا نیمه بپوشاند...

 

بانـوی اردیبهشتی همیشـه جاری در رگان من! دنیا هنوز زیباست حتی اگر درختی پناه خستگی هایت

 

 نباشد!

 

دنیا هنوز زیباست وقتی چشم هایت به آسمان باشد و دنیا را با چشم های نیمه باز نگاه کنی!

 

پرنده باش و کبوترانگی ات را به آسمان ببخش...

 

***              ***

 

 

 پی نوشت:

 

۱- امروز اولیـن سالگـــرد باز شدن پنجره این خانه مجازی است و خوشحالم که دوستان زیادی در ایـن یک

 

 سال مهمان خانه ام بوده اند و حالا در کنار من هستند.

 

۲- دوستان خوبی دارم که مصداق واقعی " دوست نامه است، نامه ای که از خدا رسیده است" هستند و

 

 امروز به مناسبت سالروز تولدم به من یادآوری کردند که در دلشان خانه دارم.     دوستشان دارم...

 

۳- شعر زیر را تقدیم کردم به خودم و کودکی که سال هاست در من زندگی می کند:

 

 

 

 

آرام باش کودک من! آرام، این شهـــــر سرد جای تــــو و من نیست

 

این شعـــرهای سرکش نامـــوزون، چیزی به جز بهانه رفتــن نیست

 

 

این شهر، شهر مرده پرستان است، از هر چه عاشقانه گریزان است

 

تقویــــم من بهـــار نـــدارد نـه! آری بهــــار بی تــو زمستــــان است

 

 

این چندمین شب است که غمگینی؟ هـی خواب آب و آینـه می بینی

 

احساس می کنی که تنت سرد است، احساس می کنی که چه غمگینی

 

 

در چشـم های کوچکت انگـاری، دریای غـــم نشسته و مـی دانم

 

باید عروسکــــی که نداری را، با چشم های بستـــه بخوابانـــم

 

 

آرام باش کودک غمگینــم، ســـر روی شانه هـــای غزل بگــــذار

 

هر چند سخت بال و پرت زخمی است، بگذار و بگذر از سر این دیوار

 

.

.

در مــن بجــــوش آبی بـی پایان! ای آفتاب گمشــــده در باران!

 

لختی مرا به خاطره ها بسپار، لختی مرا به آن چه ندارم، " آن "!

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهدیه سلیمانی در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت